تبليغاتX
ایران آینده

ایران آینده

علوم سیاسی

 

آپولوژی

 

 

نخستین نوشته های افلاطون در دفاع از سقراط است. سقراط خود نمی نوشت و به تعبیر امروزی فیلسوف شفاهی بود اما افلاطون بر عکس، یکی از بهترین نویسندگان جهان است.در آغاز افلاطافلاطون هیچ وقت نتوانست سقراط را فراموش کند. سقراط مسیر زندگی او را عوض کرد. آپولوژی از ون  تحت تاثیر سقراط و هم برای اینکه دین خود را به سقراط ادا کند شروع به نوشتن کرد.اکثر تاریخ فلسفه نویسان، آثار اولیه افلاطون را سقراطی می دانند . ظاهرا پس از اینکه افلاطون به آتن برگشت و آب ها از آسیاب افتاد نخستین رساله ای که در دفاع از سقراط نوشت آپولوژی بود . افلاطون نمی خواست که دادگاه سقراط فراموش شود ، به خصوص که مخالفان سقراط همچنان بر درستی راه خود تاکید داشتند و هراز گاهی علیه سقراط مطلب می نوشتند و یا سخنرانی می کردند .با مرگ سقراط دعوا های سیاسی و فکری مثل همه ی جوامع دیگر خاتمه نیافت لذا طرفداران سقراط مثل افلاطون و کسنوفون در برابر مخالفین او به دفاع بر خواستند. آثاراولیه  افلاطون در چنین فضایی نوشته شده است . آپولوژی از سه خطابه تشکیل شده است و دقیقا تمام مطالب گفته شده توسط سقراط نیست بلکه " اثر خامه ی نویسنده ی هنرمندی هستند که اساسی ترین بخش جریان محکمه و شخصیت مرد بزرگ و حالت حاکم بر تمامی واقعه را منعکس می سازند " [ii][2] درآغاز قسمت اول دفاعیه، سقراط در دادگاه چند چیز را از همان اول مشخص می کند 1- او سخنور به معنی سوفسطایی کلمه نیست .او نه حق را باطل و نه باطل را حق جلوه می دهد . آنچه که می گوید جز راستی نخواهد بود . سقراط می خواهد با بیان حقیقت در شنوندگانش اثر کند نه با سخنوری كه شيوه ي سوفسطائيان است.

2- سقراط با همان روشی که در همه عمرش سخن می گفت در دادگاه سخن می گوید یعنی با روش سقراطی و ترس مخالفین سقراط هم از همین روش سقراطی است، مخصوصا طنز های گزنده ی او. لذا همان اول گفتند ، مواظب باشید سقراط که سخنوری تواناست شما را نفریبد .اما سقراط با همان طنز معروفش می گوید که چون برای اولین بار است که به دادگاه آمده ، لذا زبان دادگاه را نمی داند و به همان روش و زبان خود سخن می گوید .

قبل از مدعیان جدید کسانی چون آریستوفانس در نمایشنامه ابر ها در سال 423 همین اتهام ها را مطرح کرده بودند سقراط می گوید وظیفه خود می داند که اول به آن ها پاسخ گوید و آنها را خطر ناک تر از گروه جدید می داند چون کسانی که خشونت را تئوری پردازی می کنند خطر ناک تر ازکسانی هستند که دست به خشونت می زنند .

مدعیان قدیم می گفتند " سوفیستی هست سقراط نام  که می کوشد به اسرار آسمان و زمین پی ببرد و می تواند بد را نیک جلوه دهد ."  18 شاید به این خاطر او را متهم کرده اند ،که او را شاگرد آناکساگوراس می دانستند . سقراط در دادگاه می گوید با دو نوع مدعی روبرو است یکی محافظه کاران و سنت گرایان که سالها در بد نام کردن سقراط کوشیده اند، زمینه و بستر را برای دادگاه امروز آماده کرده اند و دیگری مدعیان امروز که همان دموکرات ها هستند .آنیتوس ،ملتوس و لیکون.مدعیان دیروز او می گفتند که " سقراط رفتاری خلاف دین پیش گرفته و در پی آن است که به اسرار آسمان و زیر زمین پی ببرد . باطل را حق جلوه می دهد و این کار را به دیگران نیز می آموزد ." 19  این اتهام ترکیبی است از عقاید سوفیست ها و آناکساگوراس . در ضمن ادعا های دیگری هم هست که خود سقراط بیان می کند"در اینکه می گویند من به تربیت جوانان می پردازم و از این راه پول به دست می آورم. " 20 سقراط در دفاع می گوید این کار سوفیست های بزرگی مثل گرگیاس و پرودیکوس و هیپیاس است که چنین ادعایی دارند نه او و شاهد می آورد که چند روز پیش کالیاس را دیده است که برای تربیت فرزندان خود آنها را بنزد ائنوس پاری برده است تا در قبال دریافت پنج مینه(واحد پول در یونان باستان) آنها را تربیت کند سقراط خطاب به آتنیان می گوید" من از آن فن بی بهره ام و آن توانایی را در خود نمی یابم." 20 سقراط تقریبا تا اینجا سعی کرده است که خود را از سوفیست ها جدا کند .

اما چرا مردم یا افکار عمومی آن روز سقراط را سوفیست می دانستند ؟ چه شباهتی بین سقراط و سوفیست ها بود ؟

سقراط علت بد نامی خود را دانش خاصی می داند که داراست،دانشی بشری .و در این جا ادعای دانش می کند و می داند که این ادعا خشم مخالفینش را بر خواهد انگیخت . سقراط در تایید ادعای خود سخن کرفون را نقل می کند .  کرفون شخصیتی است که همه او را می شناسند . می گوید او روزی از خدای معبد دلفی سوال کرد " کسی داناتر از سقراط هست ؟ " از پرستشگاه پاسخ آمد که هیچ کس داناتر از سقراط نیست"21 سقراط می گوید وقتی این خبر به گوشم رسید به خودم گفتم منظور خدا از این سخن چیست ؟ خیلی ها داناتر از من در یونان هستند خدا چرافقط مرا نام برد.  سقراط برای اینکه منظور خدا را درک کند به نزد بزرگان دانش رفت نخست پیش یکی از مردان سیاسی رفت  و با او به گفتگو نشست اما در یافت که او چیزی نمی داند و چون سقراط خواست که او را آگاه کند مرد سیاسی و کسانی که در محضرش بودند از او آزرده شدند و چون از خانه ی او بیرون آمد دریافت که " من براستی دانا تر از او هستم . زیرا من و او در نادانی برابر بودیم ولی او با اینکه هیچ نمی دانست گمان می برد که داناست در حالی که من نه می دانستم و نه خود را دانا می پنداشتم . پس دانستم که در همین نکته ی کوچک من از او دانا ترم " 21 سقراط به سیاست مداران دیگر نیز روی آوردو به همین نتیجه رسید. " کسانی که بیش از همه به دانایی شهره بودند به نظر من زبون تر از همه آمدند و مردمانی که شهرتی به دانایی نداشتند خردمند تر از آنان بودند ."22 و به این ترتیب پنبه سیاست مداران از جمله یکی از مدعیان یعنی آنیتوس را زد که به نمایندگی ازسیاست مداران در دادگاه حاضر بود .و بعد به شاعران پرداخت که ملتوس یکی از مدعیان نماینده ی آنان بود . سقراط می گویدرفتم پیش شاعران و یک قطعه از شعر آنها را انتخاب کردم و دیدم که دیگران بهتر از آنان معنی شعر را می دانند و تازه  شاعران چون شعر می گویند خیال می کنند که همه چیز را می دانند در صورتی که هیچ چیز نمی دانند .آثار شاعران " زاده ی استعدادی طبیعی و جذبه ای است که گاه گاه به آنان روی می آورد ، درست مانند پیشگویان و سرود خوانان پرستشگاه ها ، که سخنان زیبا به زبان می آورند بی آنکه معنی گفته های خود را بدانند . " 22  افلاطون بعد ها این سخن را موضوع رساله ایون قرار می دهد و همچنین در جمهوری تکرار می کند . و بعد نزد پیشه وران می رود  که لیکون نماینده ی آن ها است سقرا ط در مناظره با پیشه وران به همان نتیجه ای می رسد که در مناظره با مردان سیاسی وشاعران رسیده بود .آنان نمی دانند که نادانند و گمان می کنند که می دانند در صورتی که من می دانم که نمی دانم ، پس یک گام از آنها جلوتر هستم .سقراط می گوید نتیجه ی این جستجو ها این شد که گروهی بزرگ مرا به دیده ی دشمنی بنگرند و تهمت دانایی بر من بنهند و مرا به دانایی مشهور سازند .  و وقتی که نادانی کسی را آشکار می کنم حاضران در مجلس گمان می برند که آنچه او نمی داند من می دانم در صورتی که داننده ی راستین خدا است .  خدا می خواست با جمله ای که بر زبان سخنگوی معبد دلفی جاری ساخته است "بی ارجی دانش بشر را عیان نماید " 23 و نام مرا هم برای نمونه بیان داشت " داناترین شما آدمیان ، کسی است که چون سقراط بداند که هیچ نمی داند . " 23 سقراط می گوید برای اینکه من بر این نکته بیشتر واقف شوم هر کسی را که می دیدم و ادعای دانایی می کرد با او به بحث می نشستم و می کوشیدم روشن سازم که او دانا نیست و این وظیفه خدایی چنان وقت مرا گرفت که " نه به امور سیاسی می توانم پرداخت و نه به کار های خصوصی خود ، و این خدمت سبب شده است که در نهایت تنگدستی روزگار بگذرانم ." 23 سقراط دوره می افتاد و نادانی بسیاری از کسانی را که ادعای دانایی دارندآشکار می کند. عده ای از جوانان به خصوص آنانی که تمکن مالی بیشتری داشتند و بیکار بودند راه سقراطی را در پیش گفتند و نادانی بسیاری را آشکار مي کردند و این برآنان گران آمد و مقصر اصلی را سقراط می دانستند و سخنانی را مطرح کردند " که برای متهم ساختن همه ی دوستان دانش آماده دارند و به میان می آورند . " 23 سقراط می گوید چون اینان بسیارند و افکار عمومی در دست آنان است از زمانه ای دور این تهمت را بر من زده اند و گوش جامعه را پر کرده اند و اکثریت با آنان است و ملتوس و لیکون و آنیتوس نماینده ی آنان هستند .ملتوس به هوا داری شاعران و آنیتوس به هواداری سياستمداران و پیشه ورا ن و لیکون به هواداری سخنو ران .  آنیتوس دباغ توانگری است که در آتن نفوذ دارد و پسر او تجارت پوست را رها کرده و در حلقه ی سقراط در آمده است و از این جهت نگران است .تا اینجا سقراط تلاش کرده است که به اتهامات مدعیان دیرین پاسخ گوید . اما مدعیان جدید همان اتهامات را به نحو دیگری مطرح کرده اند " سقراط گناهکار است زیرا جوانان را فاسد می سازد و منکر خدایان کشور است و خدایانی دیگر ، یعنی خدایانی دایمونی ، به جای آنان می گذارد . " 24سقراط از اینجا رو می کند به ملتوس و از او می خواهد که به سوالات او پاسخ گوید.ملتوس می داند که پاسخ دادن به سوالات به ظاهر ساده ی سقراط کار آسانی نیست امتناع می کند اما سقراط او را وا می دارد که به سوالات او پاسخ گوید .چون طبق قانون ملتوس باید به سوالات سقراط پاسخ گوید.سقراط از ملتوس سوال می کند تو که دلت برای جوانان می سوزد بگو چه کسی می تواند جوان تربیت کند ؟. ملتوس جواب می دهد  قانون . ملتوس فرصت طلبانه پاسخ می گوید و ظاهرا فکر می کند با این جواب می تواند نظر داوران را به خود جلب کند .اما سقراط می گوید گفتم چه کسی و ملتوس جواب می دهد داورانی که در این دادگاه نشسته اند سقراط می پرسد همه داوران ملتوس می گوید بله وبعد تما شاچیان و انجمن شهر و اعضاء انجمن ملی جوانان را نام می برد. خلاصه اینکه به قول سقراط همه ی آتنیان می توانند جوان تربیت کنند جز سقراط .سقراط سوال می کند که آیا همه می توانند اسب تربیت کنند یا برای تربیت اسب تنها مهتران می توانند؟ منظور سقراط این است که به نظر ملتوس تربیت اسب مهمتر از تربیت جوانان است چون همه می توانند جوان تربیت کنند اما همه اسب نمی توانندتربیت کنند . سقراط می گویید ملتوس گناه کار است به این خاطر که مسایل جدی را سرسری گرفته است .در ادامه سقراط از ملتوس می پرسد که آیا قبول داری که نیکان به نزدیکان خود نیک و بدان به نزدیکان خود بدی می کنند. ملتوس می پذیرد وسقراط می گوید من چگونه می توانم جوانان را فاسد سازم که اگر فاسد شوند به من که از نزدیکان آنان هستم بدی می رسانند پس " یا من هیچگاه جوانی را فاسد نساخته ام و یا اگر چنین کاری از من سر زده است بی عمد و از روی اشتباه بوده ." 26که در این صورت می بایست به من تذکر می دادی و مرا بر راه خطایی که می روم واقف می ساختی نه اینکه مرا به دادگاه بکشانی .

سقراط ادعای بعدی را پاسخ می گوید  و از ملتوس سوال می کند که آیا من منکر همه ی خدایان هستم یا بعضی از خدایان ؟ ملتوس می گوید تو مطلقا منکر خدایانی .سقراط می گوید یعنی تو می گویی که من خورشید و ماه را به خدایی قبول ندارم ملتوس می گوید آری سقراط می گوید این که حرف آناکساگوراس است که هر کس می تواند از بازار کتاب های او را بخرد و بخواند . سقراط می خواهد بگوید این که خورشید و ماه خدا نیستند این چیزی است که آناکساگوراس خیلی پیشتر این را ثابت کرده است و همه آن را می دانند و چیز تازه ای نیست . یونانیان دایمون را خدا و یا فرزندان خدا می دانستند سقراط از ملتوس می پرسد آیا قبول داری که من دایمون را قبول دارم ملتوس می پذیرد سقراط می گوید مگر می شود کسی امور انسانی را بپذیرد ولی منکر انسان شود .و یا چیزی راجع به اسب را بپذیرد و منکر اسب شود . مگر می شود که من دایمون را بپذیرم که اگر خدا باشد پس من خدایی را قبول دارم آن طور که ملتوس گفت منکر مطلق خدایان نیستم و اگر فرزند خدا هم باشد پس من باز هم خدا را قبول دارم چون نمی شود من فرزند خدا را قبول داشته باشم اما خود خدا را قبول نداشته باشم .درست مثل کسی که بگوید استر از اسب وخر است اما وجود اسب و خر را منکر شود.

خدایی که ملتوس می گوید غیر از خدایی است که سقراط می گوید . سقراط با زیرکی خدایی را ثابت می کند که خود از دایمون و آپولون و زئوس می فهمد نه خدایی که مردم یونان و ملتوس اعتقاد دارند.پس از آن سقراط می گوید دیگر دفاع بس است اگر من در این دادگاه محکوم شوم به خاطر ملتوس یا آنیتوس نیست" بلکه کینه و دشمنی توده ی مردم است که از دیر باز مردان بسیاری را از پا ی در آورده است و در آینده نیز از پای در خواهد آورد و من آخرین قربانی آن نخواهم بود ." 28 سقراط می گوید شاید کسی سوال کند که چرا من کاری کرده ام که سر وکارم به داد گاه بیفتد و احتمالا سر از مرگ در بیاورم ؟ در جواب می گوید من هر کاری که می کنم در این فکر نیستم که آیا منجر به مرگ می شود یا نه چون من نمی دانم که مرگ چیست و از چیزی که نمی دانم نمی ترسم من فقط می دانم که از فرمان قانون و از فرمان خدا نباید سرپیچی کرد و هرگاه که قانون یا یکی از فرماندهان به من دستوری در میدان جنگ داده است محکم واستوار وظیفه خود را انجام دادم و مرگ را حقیر شمردم .اکنون که خدا این وظیفه را بر عهده ی من نهاده است آن را به نحو احسن انجام می دهم ." از این رو تا جان در بدن دارم از جستجوی دانش و آگاه ساختن شما به آنچه باید بدانید ، دست بر نخواهم داشت" 29واگر مرا رها کنید دوباره همان راه را ادامه خواهم داد و هر آتنی را که دیدم به او خواهم گفت به فکر روح خود باشد و این قدر در پی ثروت و مال و جاه نباشد فضیلت از ثروت نمی زاید بلکه همه ی نعمت ها ی بشری اعم از شخصی و اجتماعی از فضیلت به دست می آید .سقراط می گوید اگر شما مرا به مرگ محکوم کنیداین شما هستید که زیان خواهید کرد نه من " زیرا نظم جهان اجازه نمی دهد که بدان به خوبان زیان برسانند." 30بدبخت کسی نیست که اعدام یا تبعید می شود بد بخت کسی است که بر خلاف عدالت عمل می کند لذا من از خود دفاع نمی کنم بلکه در اندیشه شما هستم که با کشتن من دست به گناه نیالایید . آتن هم چون اسبی نجیب و اصیل به فربهی و تن آسایی گراییده و احتیاج به تازیانه و مهمیز دارد.و این کار من خدایی است به خاطر این که سال هاست که من به زندگی و خانه خود پشت کرده ام و به این کار مشغول هستم بدون اینکه مزدی دریافت کنم و با فقر زندگی می کنم ." فیلسوف باید برای دست یابی به آزادی از مواهب دنیوی چشم بپوشد . "[iii][3] شاید کسی بگویید برای اینکه با تک تک انسانها صحبت کنی چرا وارد سیاست نشدی تا دست به اصلاح جامعه بزنی ؟ سقراط می گوید ندایی درونی مرا از این کار باز داشته است و می بینم اگر وارد کار دولتی می شدم سال ها پیش نابود شده بودم بدون اینکه به شما سودی رسانده باشم .در اینجا سقراط به دو نکته اشاره می کند نکته اول اینکه احتمالا سقراط در پی این بود که سیاستمدار تربیت کند تا اینکه سیاسی باشد و سیاسی کاری کند . راهی را که افلاطون بعد از مرگ سقراط در پی گرفت و شاید نمی خواست که وقت خود را برای امور کم ارزش تر تلف کند." هر کس در صدد بر آید که شما یا ملتی دیگر را از کارهای خلاف عدالت و قانون باز دارد زنده نمی ماند ، و آنکه بخواهد براستی در راه حق و حقیقت نبرد کند ناگزیر است دور از چشم مردم بسر برد و از کار های سیاسی بر کنار بماند ." 32سقراط به یکی دو باری که وارد سیاست شد و نزدیک بود جان خود را از دست بدهد، اشاره میکند جالب اینکه یکی ازدوره ی حکومت  دموکرات ها مثال می آورد.در سال 406 آتن در جنگ دریایی آرگینوس پیروز گردید ولی سرداران چون در جمع آوری اجساد کوتاهی کردند محاکمه شدند و می خواستند آنها را محکوم کنند  ولی چون این حکم خلاف قانون بود سقراط که عضو انجمن شهر بود با اینحکم مخالفت کرد و دشمنی مردم و دموکرات ها را به جان خرید   ودیگری از دوره ی حکومت جباران سی گانه که از محافظه کاران و سنت گرایان بودند و مردم آنها را شاگردان سقراط می دانستند. جباران سی گانه سقراط و چهار تن دیگر را به تولوس فرا خواندند و به آنها امر کردند که به سالامیس بروند و لئون را بیاورند تا بکشند . آنها با این کار می خواستند سقراط و آدم های بیشتری را در کار های خود شریک کنند. آن چهار تن به سالامیس رفتند  اما سقراط به سالامیس نرفت از تولوس به منزل خود رفت و می گوید اگر آنها اندکی بعد بر نیفتاده بودند به سبب این نافرمانی هلاک شده بودم . سقراط می خواهد بگوید که او به وظیفه اش و رسالتش عمل می کند فرقی ندارد که دموکرات ها حاکم باشند یا جباران ..سقراط می گوید اگر من جوانان را وقتی جوان هستند فریب می دهم و فاسد می سازم چرا وقتی که بزرگ شدند بر من خودشان یا پدران و برادرانشان که عده ي بسیار زیادی در این دادگاه هستند اقامه دعوی نمی کنند .

 سقراط می توانست در دادگاه گریه و زاری کند و برای شفقت فرزندان خودش را بیاورد .....اماهیچ یک از این کار هارا نكرد چون در این سالخوردگی به خاطر شهرتی که دارد درست یا نادرست این کار را روا نمی داند  " همگان معتقدند که سقراط را چیزی از دیگران ممتاز می سازد . " 35 که همان آگاهی بر خویشتن است .و در ضمن برای آتن هم شایسته نمی داند مردانش وقتی به دادگاه می آیند گریه و زاری در پیش گیرند .و گذشته از حیثیت ملی از نظر عدالت و احقاق حق نیز شایسته نیست که متهم زاری کند بلکه باید بکوشد تا حقیقت را روشن سازد .و وظیفه ی داد رس هم این است که مطابق با قانون و عدالت عمل کند و تحت تاثیر این کار ها قرار نگیرد .و در پایان قسمت اول دادگاه می گوید من " کار خود را به شما و خدا وا می گذارم تا با من آن کنید که صلاح من و شماست " 35 دادگاه رای گیری می کند از 500 نفر دادرس 280 نفر حکم به محکومیت او می دهند روال دادگاه در آتن این گونه بود که برای بار اول رای گیری می کردند که آیا متهم مجرم یا محکوم است یا خیر . اگر محکوم نبود داد گاه کسی یا کسانی را که علیه متهم اعلام جرم کرده بودند و او را به داد گاه آورده بودند آنها را جریمه می کرد . اما اگر متهم محکوم شده بود هم متهم می توانست برای مجازات خود پیشنها د هایی بدهد و یا با گریه وزاری خواهان بخشش شود  و هم داد گاه می توانست برای محکوم مجازات تعیین کند .سقراط  با اختلاف 30 رای محکوم شناخته شد، لذا دو راه در پیش داشت . سقراط می گوید ملتوس پیش نهاد مرگ داده است اما من چه پیش نهادی بدهم من که همه ی زندگی خود را برای آتن گذاشته ام . به آتنی ها می گوید اگر می خواهید به عدالت رفتار کنید باید به من پاداش بدهید .مرا به پریتانه ئون ببریدو هزینه زندگی مرا بپر دازید تا من با فراقت بال به وظیفه خود عمل کنم سقراط حاضر نیست هیچ پیش نهادی بدهد چون پولی ندارد ، با تبعید که دادرسان با آن خیلی موافق هستند سقراط موافق نیست چون می داند که به هر جا که برود علاوه بر درد سر های تبعید همین مشکلات را خواهد داشت .ولی با همه ی  اینکه سقراط خود را بیگناه می داند می گوید حاضر است یک مینه و دوستان و شاگردان او مثل افلاطون وآپولودوروس و کریتون ......گفته اند که از جانب آنها پیشنهاد سی مینه را بدهد .و آنها ضامن پرداخت خواهند بود . دادگاه با راي بيشتري حکم  به اعدام سقراط می دهد ودر قسمت سوم سقراط می گوید با این ناشکیبایی نام نیک خود را بر باد داده اید زیرا از این پس خواهند گفت که شما مرد دانایی چون سقراط را کشتید.تازه من پیر هستم و پای برلب گور دارم .من هیچگاه با گریه و زاری برای فرار از مرگ تن به ننگ نمی دهم . گریز از مرگ دشوار نیست گریز از بدی دشوار است زیرا بدی تند تر از مرگ می دود شما جوان بودید و به بدی رسیدید و من پیر و به مرگ رسیدم . از اینکه فکر می کنید که با مرگ من راحت خواهید شد در اشتباهید من کیفر سختی را برای شما پیش بینی می کنم کسانی بعد از من شما را به پای میز محاسبه خواهند کشید و هرچه جوانتر باشند تحمل آن برای شما سخت تر است .سقراط از رای دادگاه راضی است به خصوص که آن ندای دایمونی او را از گفتن هیچ چیزی باز نداشته است . اما منظور از ندا چیست ؟ بعضی آن را عقل در جامه اسطوره می دانند و بعضی دیگر آن را ندای وجدان اما به نظر می رسد که این ندا باید یک امر دینی باشد و چون همیشه نهی می کند نه امر نمی تواند وجدان باشد .اما اینکه مردمان مرگ را مصیبت می شمارند در اشتباهند .چون یا مرگ نابود شدن است و در این صورت با آمدن مرگ احساس از میان می رود و مرگ چون خوابی خوش ورویایی خواهد بود و یا مرگ انتقال به جهانی دیگر است که در این صورت من در آنجا با دادرسان عادل مواجه خواهم شد و با کسانی که به ناحق کشته شدند همنشین می شوم و در آنجا به دیدار بزرگانی چون هومر و هسیود ....خواهم رفت و با آنان به گفتگو خواهم پرداخت تا بدانم که کدامیک براستی دانا هستند و کدام یک به غلط خود را دانا می پندارند ." نیکان نه در زندگی بدی می بینند و نه پس از مرگ ، و خدایان هرگز نظر مهر و عطوفت خود را از آنان باز نمی گیرند."41 از حاضران می خواهد وقتی فرزندان او بزرگ شدند و اگر به توانگری وثروت وجاه بیش از فضیلت انسانی ارج نهادند انتقام خود را از آنان بگیرند و آنان را آزار دهند و اگر خود را دانا می دانند آنها را بیازمایند. " اکنون وقت آن است که من به استقبال مرگ بشتابم و شما در پی زندگی بروید . ولی کدام یک از ما راهی بهتر در پیش دارد جز خدا هیچ کس نمی داند ." 42                             

 



[i][1] دوره ی آثار افلاطون ،محمد حسن لطفی و رضا کاویانی،خوارزمی، جلد اول،ص11-45

[ii][2]مرگ سقراط ، رومانو گواردینی ، محمد حسن لطفی ، طرح نو چاپ اول ، 1376 ص 65

[iii][3] همان 96

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 15:34  توسط مصطفی صادقی  | 

عدالت ازدیدگاه افلاطون

عدالت ازدیدگاه افلاطون

چنانکه می بینیم لغت عدالت یا دادگری درقاموس فلسفی افلاطون مفهوم خاصی دارد که آن را به زبان مصطلح امروزتقریبا می شود « اصول و معتقدات» اخلاقی ترجمه کرد. عدالت درنظرافلاطون عبارت ازنوعی استعداد و تمایل درونی است درانسان که جلوی احساسات و انگیزه ای شدید وی را که طالب منافع خصوصی هستند، می گیرد. و بشررا ازانجام کارهایی که ظاهرا به نفعش تمام می شوند ولی مورد نهی وجدانش هستند بازمی دارد. تحلیلی که درضمن این سطورازمعانی این دو کلمه 

( یعنی جمهوریت و عدالت) شد، فقط نوعی تحلیل مقدماتی و تقریبی است. مفهوم دقیق آنها فقط موقعی مکشوف می گردد که شخصا به عمق عقاید و اندیشه های افلاطون پی برده و آنها را با دقت و موشکافی بررسی کرده باشد. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:44  توسط مصطفی صادقی  | 

اختلاف دیدگاه ارسطو و افلاطون

درفلسفه سیاسی ارسطو دو فرق برجسته با حکمت سیاسی افلاطون به چشم می خورد اول آنکه ارسطو از شاخص ترین نظریه افلاطون انتقاد می کند. دیگرآنکه بکرترین نظریه استادی را رد می نماید.

نقد ارسطو ازنظریه افلاطون درباره کمونیزم خانوادگی و اشتراک درملاک دارایی، درکتاب دوم رساله سیاست ( فصول یکم تا پنجم) مندرج است. 
ولی این اختلاف نظرمیان شاگرد و استاد تحت الشعاع اختلاف نظردیگرکه عمیقترو اساسی ترنیز
می باشد، قرارگرفته است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 13:4  توسط مصطفی صادقی  | 

شرح حال ارسطاطیس ( ارسطو) 
ارسطو به سال 384 قبل ازمیلاد درشهراستاژیرا ( ازمستعمرات یونان باستان درساحل مقدونیه) به دنیا آمد و تا هیجده سالگی درهمین شهراقامت داشت. درسال 367 به قصد تحصیل فلسفه درمحضرافلاطون به شهرآتن مهاجرت کرد. خود افلاطون درآن تاریخ درآتن نبود زیرا برای باردوم به دعوت دیونیزیوس فرمانروای مطلق سیراکوس به آن شهررفته بود. اما پس ازبازگشت ازسیراکوس و مصاحبه با ارسطو او را به شاگردی پذیرفت و دانشجوی جوان ازآن تاریخ تا حدود بیست سال متوالی عضو آکادمی افلاطون بود. 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 13:20  توسط مصطفی صادقی  | 

شرح حال افلاطون

شرح حال افلاطون 
افلاطون احتمالا 427 سال پیش ازمیلاد مسیح درآتن به دنیا آمد. تولد او مصادف با دورانی بود که یونان باستان به اوج عظمت خود رسیده و شاید اندکی هم ازقله عظمت گذشته درنشیب انحطاط افتاده بود. فراخنای ارضی یونان درآن تاریخ خیلی وسیع ترازسرزمینی بود که درداخل مرزهای یونان امروزقرارگرفته است. قلمرو یونان قدیم قسمت اعظم مناطقی را که درکرانه های کنونی مدیترانه و دریای سیاه واقع است دربرمی گرفت و وسعت ارضی آن ازآسیای صغیرتا مارسی و ازخاک مصرتا دهانه دانوب گسترش می یافت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 12:57  توسط مصطفی صادقی  | 

در جلسه قبل بحث و کلاس وارد نظریه حقیقت شد.

نظریه‌ای که افلاطون در آن به حقیقت واحد و مونیسم معتقد است و شاگردش ارسطو به کثرت حقایق که پلورالیسم خوانده می‌شود، اعتقاد دارد.

من در این جا با توجه به نظریات ارسطو آن را به فکر و عقیده خودم نزدیکتر می‌دانم. با توجه به اینکه افلاطون آن حقیقت واحد را خدا نمی‌داند سوالات زیادی در ذهنم ایجاد می‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 19:12  توسط مصطفی صادقی  | 

در جلسه گذشته دکتر كاشی فرمودند، تکلیف این جلسه نظرات شخصی خودمان پیرامون هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و انسان‌شناسی فلسفی و اخلاق را در وبلاگمان بنویسیم.

هستی‌شناسی که همان حکم ما درباره چند و چون عالم است:

به نظر من جهان مخلوقی منظم که توسط خالقی مدبر و مدیر خلق شده است این جهان و اجزایش یک به یک به طور مستقیم یا غیر مستقیم به هم مرتبط هستند با کم شدن یک جز از این عالم اجزای دیگر نیز دچار مشکل و کمبود خواهند شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 19:14  توسط مصطفی صادقی  | 

مبحث کلاسی

جلسه 5/8

در جلسه گذشته بحث محدود کردن قدرت بود.بحث مهمی که تا حد زیادی ریشه‌ی بسیاری از اختلافات داخلی است.

چگونه می‌شود یک حکومت در عین محدودیت بتواند به وظیفه اش عمل کند.و به خوبی در جهت توسعه آن گام بردارد.

جواب این سوال کاملا مشخص است حکومتی که مردمی بوده و برخواسته از بطن جامعه و تحت کنترل مردم و در جهت خواسته‌های آنها حرکت کند حکومتی محدود اما قدرتمند است.

یکی از شیوه‌های محدود کردن قوا مدل نهادی است.مدلی که امروزه به دو شکل موازنه قدرت(سنتی) و تفکیک قوا(مدرن)مطرح می‌شود.در موازنه قوا با اینکه قدرتهای موجود در یک کشور یکدیگر ار مهار می کنند و تحت کنترل دارند ولی چون آنها در پیشبرد هدفی واحد متحد هستند و منافع مشترک زیادی بین آنها وجود دارد این کنترل به میزان خیلی محدودی وجود داشته و حتی گاهی جای خود را به مصلحت سنجی و .... می دهد.

شیوه ای که در کشور ما رایج است.

این شیوه بیشتر  در کشور‌های جهان سوم است.چون اصلا همین روش است که باعث عقب افتادگی آنها شده است.

شیوه دوم در واقع به قوا استقلال کامل می دهد و به معنای واقعی منفک هستند.

در این روش مسئولین زیر ذربین هستند. و ضریب خطای آنها پایین است در این بین به نکته ای جالب رسیده ام که مطرح میکنم در کشور ما با اینکه حد زیادی به سمت موازنه قوا و روش سنتی سوق دارد و این روش به شکل پر رنگتری دیده می شود.

ولی جالب است که زمانی که جریان سیاسی موسوم به اصولگرا روی کار است این شکل حکومت سنتی به شکل پررنگتر و عینی تر دیده می‌ود.

در دوره‌ای که اصولگرایان در مسند قدرتند موازنه قوا به معنای واقعی دیده می‌شود و حاکمیتی یک دست که در شکل سادهتر می توان گفت : (همه هوای هم را دارند)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:57  توسط مصطفی صادقی  | 

این صحبت محمدباقر صدر در خصوص حق حاکمیت که می‌گوید:

«حق حاکمیت از آن خداست بعد از نبی و ائمه، مردم تعیین‌کننده حق حاکمیت هستند.»

تقریباً تمام تفکر سیاسی و جهت‌گیری شخصی سیاسی من را کامل می‌کند. این نظر برای یک روشنفکر شیعه می‌تواند فصل‌الخطاب باشد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 19:21  توسط مصطفی صادقی  | 

در دو جلسه گذشته بحث غریزه و نظم سیاسی مطرح شد که تا این لحظه به علت مشغله زیادم تا حالا نتونستم درباره‌اش مطلبی بنویسم.

«هابز» میگه تداوم غریزه منجر به تجربه اندوزی می‌شود و از انباشت تجارب یک سری قوانین شکل می‌گیرد.

از همین یک جمله می‌شود به اهمیت بسیار زیاد غریزه پی برد. و تاثیرات آن در جامعه و اثر آن در سیاست به وضوح دیده می‌شود چون قوانین که جزیی از سیاست است و نقش محوری در اجرای سیاست‌ها ایفا می‌کند از انباشت غرایز و براساس عمل و عکس‌العمل غرایز و کنش‌های متعاقب آن شکل می‌گیرد. یکی از مهمترین اصول در غرایز قانون غلبه است یعنی در جامعه غریزی همیشه غالبی وجود دارد و مغلوبی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 19:16  توسط مصطفی صادقی  | 

جایگاه عقل در زندگی

در جلسه گذشته بحثی پیرامون عقل و جایگاه آن در فلسفه و دین مطرح شد.به نطرمن عقل مهمترین عنصر تصمیم گیری برای انسان است و بزرگترین مخلوق خداوند عقل است.

من اعتقاد دارم تمام مسائل مذهبی و دیتنی با عقل سازگار است و در صورتیکه با دقت مسئله‌ای را توسط عثل ارزیابی کرده و از ورود احساس و امیال شخصی در آن تصمیم‌گیری جلوگیری کنیم، عقل تصمیم درست را گرفته و تجزیه و تحلیل مسائل مذهبی را نیز به درستی صورت می دهد.

عقل به معنای درست کلمه رسول درون انسان است و نماینده‌ای از خداوند است که هیچ گاه گرد پیری و تحجر روی آن نمی شیند.

همانطور که ما در آموزه‌های مذهبی خود نیز آموخته‌ایم که سه چسز پایه و اساس دین است و محوریت تجزیه و تحلیل مسائل دینی را بر عهده دارد

1- قرآن              2- سنت              3- عقل

به اعتقاد من این عقل است که مورد اول و دوم را نیز پوشش میدهد و تجزیه و تحلیل می کند و به نتیجه می رسد.

ما انسانها اگر عقل واقعیمان یعنی عقلی که فاصله زیادی با احساس دارد و شهوات ما در تصمیم گیری آن دخیل نیست، تصمیم بگیریم، جهان با کمترین مشکلات روبرو خواهد بود و انسانها بسیار راحتتر از امروز در کنار هم میزیند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 8:23  توسط مصطفی صادقی  | 

من هیچوقت فلسفه را دوست نداشتم چون هر وقت به سراغ مباحث آن رفته‌ام یا کتابی در این حوزه مطالعه کردم دچار ابهام و دوگانگی شده‌ام.

از این سردرگمی و یک بام و دو هوا بودن اصلا خوشم نمی‌اید.

البته بد نیست گهگاهی وارد این مقولات شده و جستجو‌هایی برای رفع کنجکاوی انجام دهیم اما اینکه به دنبال یک نتیجه گیری قطعی و پاسخ قانع کننده باشم بعید است نتیجه بخش باشد.

به هر حال ما باید با انسانهای عصرهای گذشته تفاوت داشته و دنبال حقیقت باشیم.اما نه به این شکل که در مباحث فلسفی غرق شویم که زندگی خود را باز بمانیم.

به نظر من فلسفه در صورتیکه خیلی ما را درگیر خود کند، دیگر جدایی از آن غیر ممکن است.

به هر شکل ترجیح می‌دهم تا حدودی از حقایق و نظریات آگاه باشم، که فکر و زندگی ام دچار سردرگمی نشود.

ولی به هر حال چیزهایی هم در این مبحث می آموزیم که بسیار راه  گشا است.اما زمانیکه آن را با امور ایدئولوژی و مذهبی گره بزنیم دچار بحران می‌شویم.

نتیجه گیری آنکه فلسفه برای آگاهی یافتن از بعضی حقایق بسیار مناسب است اما در بعضی امور مثل امور ایدئولوژیک ممکن است ما را به بحران و یک ناکجا‌اباد ببرد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 23:34  توسط مصطفی صادقی  | 

خاتمی بیا

این عنوان دعا گونه را  انتخاب کردم تا اهمیت حضور شخصیت بین المللی تاریخ معاصر ایران را در انتخابات دهم ریاست جمهوری بهتر درک کنید.

با توجه به شرایط موجود و اوضاع اسف بار اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و  فرهنگی کشور ساده  انگارترین افراد نیز از تغییر سخن می گویند.

تغییری که با توجه به وضع موجود فقط توسط دکتر خاتمی قابل اجرا است.

از همه دوستداران ایران دعوت می کنم به سایت پویش مراجعه کرده و طومار الکترونیکی دعوت از خاتمی را امضاء کنند.

پویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:45  توسط مصطفی صادقی  | 

عبدالله نوري: اگر خاتمي بيايد و محكم بايستد در انتخابات و پس از آن موفق خواهد شد

من هم مثل بسياري ديگر فکر می‌کنم آقای خاتمي رأي لازم را دارد. تنها نگراني من مثل خود آقاي www.mostafasadeghi.orq.irخاتمي مربوط به بعد از انتخابات است. مسأله اصلي آقای خاتمي بايد اين باشد كه آيا حاضر است براي دستيابي به برنامه‌ها و اهدافش ايستادگي كند يا نه، وگرنه به باور من ديگر نگراني‌ها و دغدغه‌ها از اهميت كمتري برخوردارند.

به گزارش پايگاه ‌اطلاع‌رساني «پويش دعوت از خاتمي» (موج سوم) حجت‌الاسلام والمسلمين عبدالله نوري در ديدار با هسته مركزي «پويش دعوت از خاتمي» گفت: «علي‌رغم محدوديت اطلاعات ما و عدم دسترسی‌مان به منابع قابل اعتماد به دلیل گزارشات ضد و نقیض در مسایل گوناگون كشور و پيچيدگي شرايط، آنچه مسلم به نظر مي‌رسد اين است كه كشور به سمت و سوي خوبي حركت نمي‌كند و اگر كسي بتواند در جهت تغيير وضعيت نامطلوب و نامساعد موجود كشور گام بردارد، بايد به وظيفه ملي خود عمل كند.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:34  توسط مصطفی صادقی  | 

تقدیر

از همین جا از آقای دکتر کاشی بابت انتخاب این روش تدریس جالب و نو تشکر می نمایم.

همیشه این دغدغه ذهنی را داشتم که دروس غیر منعطف علوم انسانی را چگونه می توان بصورتی جذاب تر و با ابزارهای نو مورد بحث و تبادل نظر قرار داد.

 دکتر کاشی به این دغدغه ذهنی خیلی سریع پاسخ دادند.

امیدوارم این وبلاگ محلی برای تبادل نظر علاقه مندان علوم سیاسی باشد و نظراتم را از این طریق بتوانم بیان کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:28  توسط مصطفی صادقی  |